سلام ،
این بدون عنوان را بدون عنوان آغاز می کنم برای بدون عنوان های زندگی ام . آنهایی که تاکنون برایم اتفاق افتاده و من در گیر و دار روزهای پرمشغله و زندگانی روزمره هر انسانی که نیاز به خورد وخوراک و لذت و شهوت دارد به دنبال بدون عنوان های بدون شرحی می گردم که شاید قسمتی از سؤالات شبانه روزی ام را در آن پیدا کنم .
تلاش چندین ماهه ام با موفقیت به نتیجه رسیده و گذرگاهی جدید در زندگانی ام ایجاد کرده . گذرگاهی که آغاز سفری پرفراز و نشیب است و من دراین شب جمعه قبل از سفر ، منتظر نوری از انتهای این گذرگاهم تا کورسویی شود برایم دراین تاریکی و ابهام .
سه ماه و سیزده روز پیش فتح بابی دیگر داشتم در این زندگی . آنچه دیگران بغیر از اشتباه نمی پندارندش و من در کشاکش این نگاه ها و نظرات بدنبال آنچه می گردم که همواره بدنبالش بودم .
و اینک در آخرین شب جمعه ام در مشهد ، قبل از سفر تاریخی ام در گذرگاه جدید ، بدنبال نوری می گردم تا کورسویی شود برایم در این تاریکی و ابهام . دیگران می ترسند و نگرانند و من ... . نه !!! من نمی ترسم !!! نگران هم نیستم !!! تنها منتظرم !!! منتظر نوری هستم ازانتهای این گذرگاه تا کورسویی شود برایم در این تاریکی و ابهام .
