درد بی دردی علاجش آتش است
می خواستم کلی بنویسم درباره اینکه مدتی است درد به سراغم نیامده که حس نوشتنم بگیرد . به قول آن دوستمان آدم تا دردش نگیرد نوشتنش هم نمی گیرد . ولی هرچه می خواهم همین ها را هم بنویسم باز نمی توانم . همین که دردی ندارم را هم نمی توانم بنویسم . مثلا قدیم تر ها که برادرم ازدواج کرد درد ازدواج او مرا وادار به نوشتن مطلب « وقتی برادرت رفیقت باشد » کرد . ولی حالا آن درد را هم دیگر ندارم . یا مثلا یک بار دیگر وقتی یکی از دوستانم فوت کرد باز مطلبی در موردش نوشتم ولی الان درد دوری او را هم دیگر احساس نمی کنم . آنقدر هم خلاقیت ندارم که برای خود درد بسازم . مثلا مثل دوستان راوی ام نیستم . یاد شعری از پاپلو نرودا افتادم که می گوید : « مواظب باشیم که دچار مرگ تدریجی نشویم ... » . در این گذار دو روزه زندگی نیز فکر مرگ تدریجی شاید بتواند دردی برای هر فرد ایجاد کند ولی باز هم من دردی احساس نمی کنم . بعضی وقتها فکری می شوم که شاید دچار همان بیماری دپرسی وبلاگی شده ام ولی باز همین فکرهم دردی به جانم نمی اندازد .
چند روز پیشتر ها داشت کمکی دردم می آمد . زمانی که گریه مادر و غم پدر را در سالروز امام (ره) می دیدیم ولی باز من دردی نداشتم ... ( ما بقی این متن به دلیل عدم وجود درد کافی به آینده موکول میگردد )
