یک ماه و ده روزه که از مشهد بیرون اومدم و عجیب دلتنگ دلتنگی غربت مشهد شدم . دلم برای گنبد طلا و ضریح و قشنگی حرم تنگ شده و دستم دور شده از اون همه عشق و قشنگی .

نمی دونم چرا باید از توی این کافی نت زیر پل سیدخندان از دلتنگی حرم بگم . از اون ضریح قشنگ و از اون همه مهربونی که بوی قشنگش توی همه جای حرم پخش بود . صدای امام رضا(ع) رو اگه دقت می کردی میشنیدی که می گفت خوش اومدی ای مهمان . نه اینکه مسلمونی نه غیر مسلمون ، مهم نیست . خوش اومدی مهمون و درها رو دستور میداد که برات باز کنن و از توی مهمون پذیرایی کنن .

یادم میاد زمستون پارسال که صحن های حرم پر از برف شده بود چطور پرواز می کردم و لذت می بردم .

یه عمر هر کس ما رو می دید ، می گفت آقا التماس دعا . حالا من باید به کی بگم آقا التماس دعا ؟!؟!؟!؟!
از سر پيچ كوچه كه آن طرف تر مي روم ، ماشين ها و آدم ها و سرو صداها ، شكل و قيافه خود را به نمايش مي گذارند . صداي بوق جاي چه چه بلبل ها و جيك جيك گنجشك ها را گرفته و دود و دم اين همه ماشين به گند مي كشد چهره شهر را . و در اين ميان تو هستي و تو و تو و تو و ديگر هيچ . دلتنگي اين دنيا كه بر قلبت از ريا و دروغ و بدبختي اين جماعت همه بدنبال پول اين شهر مي نشيند ، تازه به فكر اين مي افتي كه چرا بايد اين طور باشد و مشكل و سؤالي عظيم بر ذهنت فشار مي آورد و واي كه جواب دادن به اين سؤال چقدر سخت است و باز مشكل بزرگتر زماني است كه نمي تواني بدان پاسخگويي و اين عقده در گلويت خانه مي كند و مي روي تا هنّاق بگيري . ولي باز ياد دوستان بخير كه يكي شان مي گفت : « در اين جا كه هيچ جوابي براي سؤالت نداري و نمي توان اين مشكل را حل كني ، فقط به ياد مرگ باش كه آخر همه كارهاست و چاره اي نداري جز مردن . پس زندگي را راحت كن تا مرگ راحت داشته باشي » . اين جملات را كه زمزمه مي كني كم كم سبك مي شوي . خيلي سبك ؛ آنقدر كه بالا مي روي . مي روي تا مي رسي به ابرهاي سفيد و سياه و روي آنها قرار مي گيري . دنيا برايت كوچك مي گردد . خيلي كوچك . روي ابرها راه مي روي . مي روي و بدنبال پروانه ها مي روي . صداي چلچله ها و بلبل ها و گنجشك ها آنجا قشنگ تر به گوش مي رسد . سبزي درختان آنجا نمايان است . همه جا تميز تر و قشنگ تر است و تازه مي فهمي كه زيبايي يعني چه . آنجا آنقدر تميز و پاك و قشنگ است كه حتي بوي نان تازه هم به مشامت مي رسد و دلت ضعف مي كند . بوي چمن باران خورده ، گل هايي كه رنگ هاشان از قطرات باران جان گرفته است . همه و همه آنجا آماده است . منتظر من و توست . اينجا ارزشش را ندارد . بيا برويم . بيا . من براي اين مسير بدنبال همسفرم .
آيا همسفر من مي شوي ؟!
مقدمه اي بر يك مقدمه :
كمتر از ده سال پيش ، هنگامي كه اول دبيرستان بودم ، حادثه اي رخ داد كه موجب خشم مردم شد و مردم راهپيمايي كردند و منافق و مرتد و غيره را به باد مرگ گرفتند ( و خداوند مرگ منافقان و مرتدان و ... را نزديك كند ان شاالله ) . آن زمان مي گفتند كه داستاني نوشته اند و در آن به امام زمان (عج) توهين شده و باز صدا كردند و داد زدند و ... . و به قول يكي از دوستانمان تا هفت نسل نويسنده را زنداني كردند .
آن زمان در قم زندگي مي كردم . يادم مي آيد كه مردي جلوي در جمكران با دلي آكنده از خشم برگه هايي كپي شده از آن داستان را بين مردم توزيع و آن ها را تشويق ميكرد و مي گفت : « براي شادي و سلامت امام زمان (عج) صلوات » و « لعنت بر منافقان قلم بدست » و « لعنت بر مزدوران قلم بدست » و ... . و من هم يكي از كساني بودم كه براي سلامتي آقا امام زمان (عج) صلوات فرستادم ولي در آن داستان چيز جالبي بود . جواني بخاطر كنكور امام زمان (عج) را به قتل مي رساند .
بگذريم كه درباره آن داستان چه انديشيدم ( و يا اصلاً انديشيدم ؟ ) و يا بعداً و حالا ها چه مي انديشم ولي اين را مقدمه اي مي دانم بر يك مقدمه كه خود براي يك پرسش مقدمه است .
مقدمه اي بر يك پرسش :
نمي دانم شنيدم و يا خواندم ( كه اولي محتمل تر است ) كه عمر بن سعد همبازي زمان كودكي امام حسين (ع) بوده و اين روزها مي گويند كه هم رزم زمان جنگ هاي اميرالمؤمنين (ع) بوده ولي هرچه بوده نزديكتر از آن كه خيلي ها فكرش را مي كنند بوده . و همچنين در مخيله ام هست كه پيامبر(ص) و يا حضرت علي (ع) خبر داده كه حسين (ع) بوسيله يكي از نزديكانش كشته مي شود و او گريان به سمت حسين (ع) رفته و اعلام ترس و نگراني كرده كه نكند او باشد و ديگر چيزي بر خاطرم نيست ... .
پرسش را اينجا مطرح مي كنم و براي راحتي كار چند گزينه برايش انتخاب كردم :
« اگر زماني خوابي ببينيد و معبّر خوابي كه اعتبار دارد ( لا اقل نزد شما ) و قبولش داريد (ند) بگويد كه تو و يا از نسل هاي تو كساني هستند كه در ريختن خون امام زمان (عج ) دست دارند ، چه كار مي كني ؟ »
1- نمي دانم
2- خودم را مي كشم ( اگر همسر و بچه دارم آنها را هم مي كشم تا از خودم و نسلم چيزي باقي نماند )
3- اعتبار آن مرد را رد مي كنم و خواب را هم يك خواب پريشان تعبير كرده و با خيال راحت به زندگي ام ادامه مي دهم .
4- روزها وشب ها بر سجاده مي نشينم و استغفار مي كنم وازخدا مي خواهم كه قضا و قدر را تغيير دهد .
5- تا آينده صبر مي كنم ( بيخيال )
6- ساير
پ . ن :
الف ) هر خواننده اي كه اين متن را تا به اينجا خوانده و جواب سؤال راندهد ، مديون است . هم به من و هم به امام زمان (عج)
ب ) اگر روزي دلتان براي داد و بيداد و منافق و اينها تنگ شد ، مي توانيد صفحه اين وبلاگ را پرينت بگيريد و كپي كرده و جلوي جمكران پخش كنيد .
ج ) به شدت به اهداي كتاب از نوع نوشته هاي علامه جعفري نيازمنديم . اگر كسي مردانگي به خرج داد و رگ احسان و انفاقش باد كرد ، بگويد تا آدرس بدهم كتاب را برايم بفرستد .
د ) الله العن اوّل ظالمٍ ظلمَ حَقَّ محمّدٍ و آل محمد(ص) و آخِرَ تابِعٍ لهُ علي ذلك .

