
******************************************************

شاهنشهی که شیشه جان ها بدست اوست
گربشکند به سنگ فقط ناز شصت اوست

گر جرم من عشق است و مرا محكمه آرند
بر جرم چـنين چـوبـة دارم بسـپارند
باكي نبُوَد مُلك اگر مُلك تو باشـد
با نام تو بگذار که حکمم بنگارند

خاك بقيع و
نرده و
اولاد زهرا
لا أسئلُ اجراٌ عجب تعبير گشته
بيت الحزن را
هم
نبوده چشم ديدن
الّا المودّه اينچنين تفسير گشته
از دور
ديدم من حسن جانم
مزارت
با چشم خود
ديدم
نوشته روي خاكت:
با خون دل ، خشگيده لب ها ، سير گشته
شايد
كبوتر ها
به پروازند اينجا
دل ناله دارند
از جفا و ظلم اعداء
هر لحظه با پرواز خود
آواز دارند
جسم حسن مصدوم نوك تير گشته
خاك
آنچنان
اينجا گشايد عقده هارا
انگار نجوا مي كند
نا گفته هارا
در گوش ما
گويد
به سنّ نو جواني
زهرا چرا از زندگاني سير گشته
دل
ناله مي دارد
علي
همخانه تان كو ؟
اي آل هاشم
كويتان كو؟
كوچه تان كو ؟
با نام كوچه
يادم آيد
ناگهاني
زينب چرا در خردسالي پير گشته
و در اين دنيا مخلوقي است به نام مادر كه نه تنها من و تو بلكه تمام آنان كه همچون او مخلوق هستند توان توصيف ذات و نشان او را ندارند ( معصومين را از اين همه جدا كن ) . راه كه مي رود مهرباني است . نگاه كه مي كند مهرباني است . صحبت كه مي كند مهرباني است . وقتي كه مي بوسد مهرباني است . تنبيه كه مي كند مهرباني است . هرچه هست مهرباني است . همراه است . تنهايت نمي گذارد .
اين روح بچگانه كه شيطنت مي كند ، مادر ناراحت مي شود و از خانه اش بيرون مي كند . پشت درب خانه اش مي نشيني و گريه مي كني .ساعتي نشده درب را باز مي كند و در آغوشت مي گيرد .
دوره اين روح بچگانه شيطنت مي كند و دوباره مادر از خانه اش بيرونت مي كند . بازتويي و در بسته و گريه و زاري و باز دري كه باز مي شود و مادري كه در آغوشت مي گيرد .
واي از اين روح بچگانه كه وقت و بي وقت نمي شناسد و دوباره شروع به اذيت مي كند . اين دفعه هرچه زاري مي كني جواب نمي دهد . واسطه اي مي آوري و دل رئوف مادر را راضي مي كني .
ولي دوباره تويي و آن روح شيطان . اين دفعه كه مي گذرد ديگر واسطه هم كارگر نمي افتد . پشت در گريه مي كني . زاري مي كني . سر به ديوار مي كوبي ولي انگار خبري نيست كه نيست . سر به زمين مي گذاري و خوابت مي برد . و زماني كه تو در خوابي همان مادر بيرون مي آيد و درآغوشت مي گيرد و پتويي بر رويت مي اندازد تا شايد بلبلش بيمار نشود .
... و بيشتر بر اين اعتقاد پيدا مي كني كه در اين دنيا مخلوقي است به نام مادر كه نه تنها من و تو بلكه تمام آنان كه همچون او مخلوق هستند توان توصيف ذات ونشان اورا ندارند ( معصومين را از اين همه جدا كن )
پ . ن :
1 - مي دانستي كه اين مادر مخلوق خداست ؟!
2 - براي گرفتن شفا راه دور نرو . به والله دستان مادر شفا مي دهد ( به تجربه ثابت شده است ) . روزي با آب طلا خواهم نوشت : « دستان مادر شفا مي دهد »
3- امان از دل رباب .
---------------------------------------------------------------------------------------------
و این شعر را در میان نوشته های پدر از مکه برگشته ام پیدا کردم :
كعبه را نيست بجز سنگ سياهي به نشان
به سياهي و به سنگي نسزد عشق چنان
اين همه عاشق دل سوخته اينجا چه كنند
اي چنين رفتن و برگشتن و آنگونه دوان
اينهمه ترك و سياه و عرب و زرد و سفيد
غافل از خويشتن و واله و ذكر و حَيَران
يار پيغام فرستاده بيا خانة من
زان پيام از كف من دل شده ، شور آمده جان
خانه جز سنگ سياهي بهم انباشته نيست
در تجلّي رخ او از حَجَرش گشته عيان
خيز تا اين همه غوغا به كناري بنهيم
سر به فرمان وي و پاي نمائيم روان
نقطه اي بر سر اين خطّ سرابي بنهيم
سرو باشيم و سماء سير کنيم چرخ زنان
آقا جان يا صاحب الزمان ! سلام .
من را كه حتما مي شناسيد . جواني در دل اين كوير پر از خس و خاشاك و شن هاي روان . با آفتابي تيز و برنده . مغز پخت مي كند اگر يكساعت تن به توانش بسپاري . البته شما همه اينها را بهتر از من مي دانيد ولي خوب گفتم كه درد دل را از يك جايي شروع كرده باشم .
مي دانيد آقا جان ! دل اهالي محلمان از اين اوضاع و احوال گرفته . باران كه نمي بارد . محصولي هم كه نداريم . خشك خشك شده زندگي مان . مردم دارند فقير و بد بخت و بيچاره مي شوند . آقا جان ترس ما از فقيري و بي پولي نيست . ترس ما از اتفاقات بعد از آن است . مي گويند از هر در كه فقر بيايد از در ديگر ايمان مي رود . خوب آقا جان ما اين همه دردسر و بيچارگي نكشيديم كه ايمانمان را با يك باران نيامدن از دست بدهيم . باران كه نبايد شستشويي هم نيست . شستشو هم نباشد پاكيزگي هم نيست . پاكيزگي هم نباشد ايماني نيست .
آقا جان ! مي دانيد چرا مي گويم آقا جان ؟ محبوبه به پدرش مي گويد آقا جان . از اين تركيب خوشم مي آيد . هم آقا دارد كه نشاني احترام و بزرگواري است و هم جان دارد كه نشانه علاقه و محبت است . بعد آدم به كسي كه سرپرستي اش مي كند و روال زندگي اش را مي گرداند آقا جان نگويد پس چه بگويد ؟
آقا جان از باران مي گفتم . اصلا به جهنم كه باران نيايد و محصول نداشتيم . آقا جان اگر باران نيايد ، رودخانه ها خالي مي شود . چاه ها خشك مي شود . اگر رودخانه خالي شود ديگر كيست كه پيغام و سلام ما را به شما برساند . آخر مي گويند اگر خواستيم نامه مان بدست شما برسد بايد آن را بدست آب روان و يا دل چاه بسپاريم . مي دانيد آقا جان دل چاه را حكما به مدد دل چاه جدتان علي مي گويند . آب روان را هم به مدد لبان تشنه جدتان حسين .
از رودخانه و چاه مي گفتم . آقا جان اگر رودخانه و چاه نباشد كه نمي توانيم با شما حرف بزنيم . اگر با شما حرف نزنيم با كه حرف بزنيم . وقتي در جايي از شما مي گوييم و دعوت مي كنيم كه اگر حرفي داريد با آقا جانتان بگوييد ، فوراً مي گويند مگر تو نايب امام زماني ؟ آقا جان مگر صحبت كردن در مورد شما چه عيبي دارد كه اين حرف هارا مي زنند . آقا جان ما هيج وقت ادعا نكرديم كه شما را در خواب ديديم چه برسد در بيداري كه به ما اين حرف ها را مي زنند .
آقا جان دلمان ديگر گرفته از اين بي آبي . آقا جان اين حرف ها را هم كه مي نويسم نمي دانم كدام آب قرار است براي شما بياردش . مي گويند حاج كربلايي سليمان دل دريايي دارد ولي نمي دانم آيا درياي دلش راه به آب هاي روان مرتبط با شما دارد يا نه . بعضي وقت ها فكري مي شويم كه بايد اين نامه ها را به آب ديدگا ن خود بسپاريم تا برايتان بياورد ولي نمي دانم چرا اين آب ديدگان هم سرازير نمي شود . انگار عالم و آدم دست به دست هم داده اند تا ما دو كلام حرف دل نتوانيم با شما بگوييم .
آقا جان هر چقد ر كه فكر مي كنم مي بينيم كه ما بچه هاي كوير در چنين مواقعي خيلي بد بختيم . ما حتي آب نداريم كه درد دلمان را به او بگوييم تا براي شما بياورد . آقا جان پس ما بچه هاي كوير بايد چه كار كنيم ؟ الان ها كه فكري اين موضوعم فقط مي توانم به اين اميد باشم كه باران رحمت الهي كه خود شما هستيد بر ما نازل شويد و درد دل هايمان را براي خودتان ببريد تا شايد مرحمي بر دل زخم خورده ما باشد .
آقا جان بيشتر از اين مزاحمتان نمي شوم .
دوستتان دارم .
فرزند كوير .
كلك مشكين تو روزي كه ز ما ياد كند ::: ببرد اجر دوصــد بنــده كه آزاد كند
قاصــد منـــزل سلمــي كه سـلامت بادش ::: چه شود گر به سلامي دل ما شاد كند
امتحان كن كه بسي گنج مرادت بدهند ::: گر خــرابي چو مرا لطــف تو آباد كند
يا رب اندر دل آن خسـرو شيـــرين انــداز ::: كه به رحمت گذري بر سر فرهاد كند
شاه را به بود از طاعت صد ساله و زهد ::: قدر يكــساعته عمري كه درو داد كند
حاليا عشـــوهء ناز تو ز بنيـــــادم برد ::: تا دگر باره حكيمانه چه بنياد كند
گوهر پاك تو از مدحـــت ما مستغنيست ::: فكر مشاطه چه با حسن خداداد كند
ره نبرديم به مقصود خود اندر شيراز
خــرّم آن روز که حافظ ره بغداد کنــد
