تبليغاتX
.: اندکی صبر سحر نزدیک است :.

سلام ،

این بدون عنوان را بدون عنوان آغاز می کنم برای بدون عنوان های زندگی ام . آنهایی که تاکنون برایم اتفاق افتاده و من در گیر و دار روزهای پرمشغله و زندگانی روزمره هر انسانی که نیاز به خورد وخوراک و لذت و شهوت دارد به دنبال بدون عنوان های بدون شرحی می گردم که شاید قسمتی از سؤالات شبانه روزی ام را در آن پیدا کنم .

تلاش چندین ماهه ام با موفقیت به نتیجه رسیده و گذرگاهی جدید در زندگانی ام ایجاد کرده . گذرگاهی که آغاز سفری پرفراز و نشیب است و من دراین شب جمعه قبل از سفر ، منتظر نوری از انتهای این گذرگاهم تا کورسویی شود برایم دراین تاریکی و ابهام .

سه ماه و سیزده روز پیش فتح بابی دیگر داشتم در این زندگی . آنچه دیگران بغیر از اشتباه نمی پندارندش و من در کشاکش این نگاه ها و نظرات بدنبال آنچه می گردم که همواره بدنبالش بودم .

و اینک در آخرین شب جمعه ام در مشهد ، قبل از سفر تاریخی ام در گذرگاه جدید ، بدنبال نوری می گردم تا کورسویی شود برایم در این تاریکی و ابهام . دیگران می ترسند و نگرانند و من ... . نه !!! من نمی ترسم !!! نگران هم نیستم !!! تنها منتظرم !!! منتظر نوری هستم ازانتهای این گذرگاه تا کورسویی شود برایم در این تاریکی و ابهام .

 

نوشته شده توسط مرحوم غلامرضا همدانی در پنجشنبه 1387/06/28 ساعت 23:18 | لینک ثابت |

آلساندرا مارين ، داستان زير را تعريف مي كند :

استاد بزرگ و نگهبان ، وظيفه ي مراقبت از يك صومعه ي ذن را بين خود تقسيم كردند . يك روز نگهبان درگذشت و بايد كس ديگري را جايگزين او مي كردند .

استاد بزرگ همه ي شاگردها را جمع كرد تا مشخص كند افتخار كار در كنار او نصيب كدام يك از آن ها خواهد شد .

استاد بزرگ گفت : « مسأله اي مطرح مي كنم . كسي كه اول اين مسأله را حل كند ، نگهبان جديد معبد خواهد بود .»

بعد نيمكتي در وسط تالار گذاشت . روي نيمكت ، گلدان سفالي گران بهايي گذاشت كه گل سرخي در آن قرار داشت .

استاد گفت : « مسأله اين است.»

شاگردها حيران به گلدان نگاه مي كردند ؛ به طرح هاي پيچيده نادر روي سفال ، به تازگي و زيبايي گل . منظور چه بود ؟ چه كاربايد مي كردند ؟ معما چه بود ؟

پس از چند دقيقه ، يكي از شاگردها برخاست ، به استاد و شاگردهاي پيرامونش نگاه كرد ، وبعد مصممانه به طرف گلدان رفت و آن را روي زمين انداخت و شكست .

استاد گفت :« تو نگهبان جديد مايي .»

وقتي شاگرد به جاي خودش برگشت ، استاد بزرگ توضيح داد :

« من خيلي واضح توضيح دادم . گفتم كه مسأله اي پيش روي شما مي گذارم . يك مسأله هرچه كه زيبا و شگفت انگيز باشد ، بايد از پيش رو برداشته شود . مشكل ، مشكل است . مي تواند يك گلدان سفالي بسيار كمياب باشد . مي تواند عشق زيبايي باشد كه ديگر براي ما معنايي ندارد . مي تواند راهي باشد كه بايد آن را ترك كنيم ، اما اصرار داريم به راه مان ادامه بدهيم . چون به ما آرامش مي بخشد . تنها يك راه براي از ميان برداشتن مشكل وجود دارد : حمله مستقيم به آن . در اين لحظه ، نمي توان دلسوزي كرد ، نبايد بگذاريم كه جنبه هاي زيبا و شگفت انگيز تعارضي كه پيش روي ماست ، مارا وسوسه كند . »

 

قصه هایی برای پدران ، فرزندان ، نوه ها / پائولو کوئلیو

نوشته شده توسط مرحوم غلامرضا همدانی در جمعه 1387/05/04 ساعت 17:4 | لینک ثابت |
 

می خواستم کلی بنویسم درباره اینکه مدتی است درد به سراغم نیامده که  حس نوشتنم بگیرد . به قول آن دوستمان آدم تا دردش نگیرد نوشتنش هم نمی گیرد . ولی هرچه می خواهم همین ها را هم بنویسم باز نمی توانم . همین که دردی ندارم را هم نمی توانم بنویسم . مثلا قدیم تر ها که برادرم ازدواج کرد درد ازدواج او مرا وادار به نوشتن مطلب « وقتی برادرت رفیقت باشد » کرد . ولی حالا آن درد را هم دیگر ندارم . یا مثلا یک بار دیگر وقتی یکی از دوستانم فوت کرد باز مطلبی در موردش نوشتم ولی الان درد دوری او را هم دیگر احساس نمی کنم . آنقدر هم خلاقیت ندارم که برای خود درد بسازم . مثلا مثل دوستان راوی ام نیستم . یاد شعری از پاپلو نرودا افتادم که می گوید : « مواظب باشیم که دچار مرگ تدریجی نشویم ... » . در این گذار دو روزه زندگی نیز فکر مرگ تدریجی شاید بتواند دردی برای هر فرد ایجاد کند ولی باز هم من دردی احساس نمی کنم . بعضی وقتها فکری می شوم که شاید دچار همان بیماری دپرسی وبلاگی شده ام ولی باز همین فکرهم دردی به جانم نمی اندازد .

چند روز پیشتر ها داشت کمکی دردم می آمد . زمانی که گریه مادر و غم پدر را در سالروز امام (ره) می دیدیم ولی باز من دردی نداشتم ... ( ما بقی این متن به دلیل عدم وجود درد کافی به آینده موکول میگردد )

 

نوشته شده توسط مرحوم غلامرضا همدانی در یکشنبه 1386/03/20 ساعت 20:46 | لینک ثابت |
 

 

وقتی که نوزاد به دنیا آمد ، فرزند اول که ۴ ساله بود از پدر و مادرش خواست تا او را با بچه تنها بگذارند . پدر و مادر با ترس از اینکه او مثل بقیه بچه های ۴ ساله حسادت کند و موجب آزار نوزاد شود او را تنها گذاشته و از لای درب نیمه باز مراقب او بودند .

 

 

وقتی کودک دید که به خواست خود رسیده است با نوک پا به طرف گهواره رفت ، روی نوزاد خم شد و آرام پرسید :

 

 

« بگو خدا چه شکلیه ؟ من دیگه یادم رفته !!! »

 

 

 

نوشته شده توسط مرحوم غلامرضا همدانی در شنبه 1386/02/22 ساعت 23:39 | لینک ثابت |
 

 

* اول او شروع کرد همان طور که اول من شروع کرده بودم .

** اول او سلام کرد همان طور که اول من سلام کرده بودم .

*** اول او آمد همان طور که اول من آمده بودم .

**** اول او خواست همان طور که اول من خواسته بودم .

***** اول او مجبورم کرد همان طور که اول من مجبور کرده بودم .

****** اول او همان طور که اول من .

خدا کند که آخر این مثل آخر آن نباشد .

گهی پشت به زین و گهی زین به پشت .

یک جور نقش سید و حاجی است این میان که در دور تسلسلی اش ما مکان حاجی و سیدمان جابجا شده . خدا بخیر بگذراند .

 

 

نوشته شده توسط مرحوم غلامرضا همدانی در سه شنبه 1386/01/07 ساعت 13:45 | لینک ثابت |

 

 سال نو مبارک

 

 

عشق را ،   گفتم به دل معني كند

جان ، زعِطر عشق ، مستغني كند

 

گفت : آشفتي منِ  خوابيده را

چون كنم معني ، من ، آن ناديده را

 

ليك ، زو ، من دوش خوابي ديده ام

وصف او از عاشقان  بشنيده ام

 

هركسي زو داستاني مي سرود

اين يكي را باغ بود آن را چو رود

 

جمله هائي مانده يادم اينچنين

آنچه دانم من همينست و همين

 

عشق يعني رفتن اندر چاه دل

از طلسم آزاد كردن ، آه دل

 

عشق ، جان را جمله سودا كردنست

راز دل يكباره رسوا كردنست

 

عشق يعني چشمه اي پاك و زلال

جَستن از كُهسار دل بي قيل و قال

 

عشق يعني ديدن خرد و كلان

در سراي دل عزيزي همچو جان

 

عشق يعني كور بودن ، كور ، كور

نا توان از ديدني ها  ، غير نور

 

عشق يعني بوسه بر گلبرگ گُل

لب به لب  با جام  لاله پُر زمُل

 

عشق چون چشمان پاك  عاشقان

ماه ديدن ،  ياررا ،  در آسمان

 

عشق يعني مايه رنگِ زندگي

جَستَن و روئيدن و بالندگي

 

عشق يعني ديدن سرو چمن

بي بَر  و آزاد در دشت و دَمَن

 

 

نوشته شده توسط مرحوم غلامرضا همدانی در چهارشنبه 1386/01/01 ساعت 9:14 | لینک ثابت |

و باز یک سال و یک دوران پر التهاب و یک حرکت انقلابی !

 خدا بخیر بگذراند !!

 یاحق !!!

نوشته شده توسط مرحوم غلامرضا همدانی در شنبه 1385/12/12 ساعت 18:20 | لینک ثابت |
 

  • پدر آمد .

پدربا قطار آمد .

پدر خوشحال آمد .

پدر با سوغاتي آمد .

پدر به ديدار خانواده آمد .

پدر از حج  آمد .

پدر خوش آمدي .

 

  • محرم آمد .

غم آمد .

درد آمد .

حسين آمد .

حسين با كاروانش آمد .

حسين با عباس آمد .

حسين با علي اكبر آمد .

حسين با علي اوسط آمد .

حسين با علي اصغر آمد .

حسين با زينب آمد .

حسين با رقيه آمد .

حسين با رباب آمد .

حسين خوشحال آمد .

حسين با قرباني آمد .

حسين به قربانگاه آمد .

حسين به ديدار خدا آمد .

حسين از حج آمد .

حسين خوش آمدي .

 

 

نوشته شده توسط مرحوم غلامرضا همدانی در شنبه 1385/10/30 ساعت 23:33 | لینک ثابت |
 
business article