تبليغاتX
.: اندکی صبر سحر نزدیک است :.
 

 

وقتی که نوزاد به دنیا آمد ، فرزند اول که ۴ ساله بود از پدر و مادرش خواست تا او را با بچه تنها بگذارند . پدر و مادر با ترس از اینکه او مثل بقیه بچه های ۴ ساله حسادت کند و موجب آزار نوزاد شود او را تنها گذاشته و از لای درب نیمه باز مراقب او بودند .

 

 

وقتی کودک دید که به خواست خود رسیده است با نوک پا به طرف گهواره رفت ، روی نوزاد خم شد و آرام پرسید :

 

 

« بگو خدا چه شکلیه ؟ من دیگه یادم رفته !!! »

 

 

 

نوشته شده توسط مرحوم غلامرضا همدانی در شنبه 1386/02/22 ساعت 23:39 | لینک ثابت |
 
business article