
******************************************************

شاهنشهی که شیشه جان ها بدست اوست
گربشکند به سنگ فقط ناز شصت اوست

گر جرم من عشق است و مرا محكمه آرند
بر جرم چـنين چـوبـة دارم بسـپارند
باكي نبُوَد مُلك اگر مُلك تو باشـد
با نام تو بگذار که حکمم بنگارند

خاك بقيع و
نرده و
اولاد زهرا
لا أسئلُ اجراٌ عجب تعبير گشته
بيت الحزن را
هم
نبوده چشم ديدن
الّا المودّه اينچنين تفسير گشته
از دور
ديدم من حسن جانم
مزارت
با چشم خود
ديدم
نوشته روي خاكت:
با خون دل ، خشگيده لب ها ، سير گشته
شايد
كبوتر ها
به پروازند اينجا
دل ناله دارند
از جفا و ظلم اعداء
هر لحظه با پرواز خود
آواز دارند
جسم حسن مصدوم نوك تير گشته
خاك
آنچنان
اينجا گشايد عقده هارا
انگار نجوا مي كند
نا گفته هارا
در گوش ما
گويد
به سنّ نو جواني
زهرا چرا از زندگاني سير گشته
دل
ناله مي دارد
علي
همخانه تان كو ؟
اي آل هاشم
كويتان كو؟
كوچه تان كو ؟
با نام كوچه
يادم آيد
ناگهاني
زينب چرا در خردسالي پير گشته
از سر پيچ كوچه كه آن طرف تر مي روم ، ماشين ها و آدم ها و سرو صداها ، شكل و قيافه خود را به نمايش مي گذارند . صداي بوق جاي چه چه بلبل ها و جيك جيك گنجشك ها را گرفته و دود و دم اين همه ماشين به گند مي كشد چهره شهر را . و در اين ميان تو هستي و تو و تو و تو و ديگر هيچ . دلتنگي اين دنيا كه بر قلبت از ريا و دروغ و بدبختي اين جماعت همه بدنبال پول اين شهر مي نشيند ، تازه به فكر اين مي افتي كه چرا بايد اين طور باشد و مشكل و سؤالي عظيم بر ذهنت فشار مي آورد و واي كه جواب دادن به اين سؤال چقدر سخت است و باز مشكل بزرگتر زماني است كه نمي تواني بدان پاسخگويي و اين عقده در گلويت خانه مي كند و مي روي تا هنّاق بگيري . ولي باز ياد دوستان بخير كه يكي شان مي گفت : « در اين جا كه هيچ جوابي براي سؤالت نداري و نمي توان اين مشكل را حل كني ، فقط به ياد مرگ باش كه آخر همه كارهاست و چاره اي نداري جز مردن . پس زندگي را راحت كن تا مرگ راحت داشته باشي » . اين جملات را كه زمزمه مي كني كم كم سبك مي شوي . خيلي سبك ؛ آنقدر كه بالا مي روي . مي روي تا مي رسي به ابرهاي سفيد و سياه و روي آنها قرار مي گيري . دنيا برايت كوچك مي گردد . خيلي كوچك . روي ابرها راه مي روي . مي روي و بدنبال پروانه ها مي روي . صداي چلچله ها و بلبل ها و گنجشك ها آنجا قشنگ تر به گوش مي رسد . سبزي درختان آنجا نمايان است . همه جا تميز تر و قشنگ تر است و تازه مي فهمي كه زيبايي يعني چه . آنجا آنقدر تميز و پاك و قشنگ است كه حتي بوي نان تازه هم به مشامت مي رسد و دلت ضعف مي كند . بوي چمن باران خورده ، گل هايي كه رنگ هاشان از قطرات باران جان گرفته است . همه و همه آنجا آماده است . منتظر من و توست . اينجا ارزشش را ندارد . بيا برويم . بيا . من براي اين مسير بدنبال همسفرم .
آيا همسفر من مي شوي ؟!
و باز یک سال و یک دوران پر التهاب و یک حرکت انقلابی !
خدا بخیر بگذراند !!
یاحق !!!
مقدمه اي بر يك مقدمه :
كمتر از ده سال پيش ، هنگامي كه اول دبيرستان بودم ، حادثه اي رخ داد كه موجب خشم مردم شد و مردم راهپيمايي كردند و منافق و مرتد و غيره را به باد مرگ گرفتند ( و خداوند مرگ منافقان و مرتدان و ... را نزديك كند ان شاالله ) . آن زمان مي گفتند كه داستاني نوشته اند و در آن به امام زمان (عج) توهين شده و باز صدا كردند و داد زدند و ... . و به قول يكي از دوستانمان تا هفت نسل نويسنده را زنداني كردند .
آن زمان در قم زندگي مي كردم . يادم مي آيد كه مردي جلوي در جمكران با دلي آكنده از خشم برگه هايي كپي شده از آن داستان را بين مردم توزيع و آن ها را تشويق ميكرد و مي گفت : « براي شادي و سلامت امام زمان (عج) صلوات » و « لعنت بر منافقان قلم بدست » و « لعنت بر مزدوران قلم بدست » و ... . و من هم يكي از كساني بودم كه براي سلامتي آقا امام زمان (عج) صلوات فرستادم ولي در آن داستان چيز جالبي بود . جواني بخاطر كنكور امام زمان (عج) را به قتل مي رساند .
بگذريم كه درباره آن داستان چه انديشيدم ( و يا اصلاً انديشيدم ؟ ) و يا بعداً و حالا ها چه مي انديشم ولي اين را مقدمه اي مي دانم بر يك مقدمه كه خود براي يك پرسش مقدمه است .
مقدمه اي بر يك پرسش :
نمي دانم شنيدم و يا خواندم ( كه اولي محتمل تر است ) كه عمر بن سعد همبازي زمان كودكي امام حسين (ع) بوده و اين روزها مي گويند كه هم رزم زمان جنگ هاي اميرالمؤمنين (ع) بوده ولي هرچه بوده نزديكتر از آن كه خيلي ها فكرش را مي كنند بوده . و همچنين در مخيله ام هست كه پيامبر(ص) و يا حضرت علي (ع) خبر داده كه حسين (ع) بوسيله يكي از نزديكانش كشته مي شود و او گريان به سمت حسين (ع) رفته و اعلام ترس و نگراني كرده كه نكند او باشد و ديگر چيزي بر خاطرم نيست ... .
پرسش را اينجا مطرح مي كنم و براي راحتي كار چند گزينه برايش انتخاب كردم :
« اگر زماني خوابي ببينيد و معبّر خوابي كه اعتبار دارد ( لا اقل نزد شما ) و قبولش داريد (ند) بگويد كه تو و يا از نسل هاي تو كساني هستند كه در ريختن خون امام زمان (عج ) دست دارند ، چه كار مي كني ؟ »
1- نمي دانم
2- خودم را مي كشم ( اگر همسر و بچه دارم آنها را هم مي كشم تا از خودم و نسلم چيزي باقي نماند )
3- اعتبار آن مرد را رد مي كنم و خواب را هم يك خواب پريشان تعبير كرده و با خيال راحت به زندگي ام ادامه مي دهم .
4- روزها وشب ها بر سجاده مي نشينم و استغفار مي كنم وازخدا مي خواهم كه قضا و قدر را تغيير دهد .
5- تا آينده صبر مي كنم ( بيخيال )
6- ساير
پ . ن :
الف ) هر خواننده اي كه اين متن را تا به اينجا خوانده و جواب سؤال راندهد ، مديون است . هم به من و هم به امام زمان (عج)
ب ) اگر روزي دلتان براي داد و بيداد و منافق و اينها تنگ شد ، مي توانيد صفحه اين وبلاگ را پرينت بگيريد و كپي كرده و جلوي جمكران پخش كنيد .
ج ) به شدت به اهداي كتاب از نوع نوشته هاي علامه جعفري نيازمنديم . اگر كسي مردانگي به خرج داد و رگ احسان و انفاقش باد كرد ، بگويد تا آدرس بدهم كتاب را برايم بفرستد .
د ) الله العن اوّل ظالمٍ ظلمَ حَقَّ محمّدٍ و آل محمد(ص) و آخِرَ تابِعٍ لهُ علي ذلك .

