تبليغاتX
.: اندکی صبر سحر نزدیک است :.
 

و در اين دنيا مخلوقي است به نام مادر كه نه تنها من و تو بلكه تمام آنان كه همچون او مخلوق هستند توان توصيف ذات و نشان او را ندارند ( معصومين را از اين همه جدا كن ) . راه كه مي رود مهرباني است . نگاه كه مي كند مهرباني است . صحبت كه مي كند مهرباني است . وقتي كه مي بوسد مهرباني است . تنبيه كه مي كند مهرباني است . هرچه هست مهرباني است . همراه است . تنهايت نمي گذارد .

اين روح بچگانه كه شيطنت مي كند ، مادر ناراحت مي شود و از خانه اش بيرون مي كند . پشت درب خانه اش مي نشيني و گريه مي كني .ساعتي نشده درب را باز مي كند و در آغوشت مي گيرد .

دوره اين روح بچگانه شيطنت مي كند و دوباره مادر از خانه اش بيرونت مي كند . بازتويي و در بسته و گريه و زاري و باز دري كه باز مي شود و مادري كه در آغوشت مي گيرد .

واي از اين روح بچگانه كه وقت و بي وقت نمي شناسد و دوباره شروع به اذيت مي كند . اين دفعه هرچه زاري مي كني جواب نمي دهد . واسطه اي مي آوري و دل رئوف مادر را راضي مي كني .

ولي دوباره تويي و آن روح شيطان . اين دفعه كه مي گذرد ديگر واسطه هم كارگر نمي افتد . پشت در گريه مي كني . زاري مي كني . سر به ديوار مي كوبي ولي انگار خبري نيست كه نيست . سر به زمين مي گذاري و خوابت مي برد . و زماني كه تو در خوابي همان مادر بيرون مي آيد و درآغوشت مي گيرد و پتويي بر رويت مي اندازد تا شايد بلبلش بيمار نشود .

... و بيشتر بر اين اعتقاد پيدا مي كني كه در اين دنيا مخلوقي است به نام مادر كه نه تنها من و تو بلكه تمام آنان كه همچون او مخلوق هستند توان توصيف ذات ونشان اورا ندارند ( معصومين را از اين همه جدا كن )

 

 

 

پ . ن :

1 -  مي دانستي كه اين مادر مخلوق خداست ؟!

2 -  براي گرفتن شفا راه دور نرو . به والله دستان مادر شفا مي دهد ( به تجربه ثابت شده است ) . روزي با آب طلا خواهم نوشت : « دستان مادر شفا مي دهد »

3- امان از دل رباب .

 

---------------------------------------------------------------------------------------------

و این شعر را در میان نوشته های پدر از مکه برگشته ام پیدا کردم :

 

كعبه را نيست بجز سنگ سياهي به نشان

به سياهي و به سنگي نسزد عشق چنان

 

اين همه عاشق دل سوخته اينجا چه كنند

اي چنين رفتن و برگشتن و آنگونه دوان

 

اينهمه ترك و سياه و عرب و زرد و سفيد

غافل از خويشتن و واله و ذكر و حَيَران

 

يار پيغام فرستاده بيا خانة من

زان پيام از كف من دل شده ، شور آمده جان

 

خانه جز سنگ سياهي بهم انباشته نيست

در تجلّي رخ او از حَجَرش گشته عيان

 

خيز تا اين همه غوغا به كناري بنهيم

سر به فرمان وي و پاي نمائيم روان

 

نقطه اي بر سر اين خطّ سرابي بنهيم

سرو باشيم و سماء سير کنيم چرخ زنان

 

 

 

نوشته شده توسط مرحوم غلامرضا همدانی در سه شنبه 1385/11/17 ساعت 0:9 | لینک ثابت |
 
business article