فردا چكي است كه مهلت آن فرا نرسيده !
امروز تنها چك نقدي است كه مي توان آن را خرج كرد !
مردم سرماي زمستان را در پائيز تجربه مي كنند . پير زن با زنبيل پلاستيكي اش كه مقداري سبزي و ميوه در آن گذاشته آرام آرام وارد ايستگاه اتوبوس مي شود و كنار زن ميانسالي مي ايستد . بخار از دهان و بيني زنان و مردان خارج مي شود . بعضي ها كلاه دارند . بعضي ها شال دارند . بعضي ها دستكش و بعضي هر سه را . تعدادي هم هيچ كدام را ندارند . پيرمرد افغاني با قلم ني خود مي نوازد و جلوي هر نفر مي ايستد و چند ثانيه اي مي نوازد تا شايد دست از جيبشان درآورند و دستش را گرم كنند ولي هوا بس ناجوانمردانه سرد است .
زن ميانسال مي گويد : « اينها از مملكت خودشون اومدن اينجا يا گدايي مي كنن يا واكس مي زنن يا كارگري مي كنن و پول اين مردم را جمع مي كنن و مي فرستن براي خانواده شون و اينجا مردم بايد بي پولي بكشن ! » و نگاه غضب آلودي به پيرمرد مي اندازد . پير زن آرام است و هيچ نمي گويد . تأييد نمي كند . رد هم نمي كند . فقط آرام در چشمان پيرمرد نگاه مي كند .
پيرمرد به سمت ديگر حركت مي كند و هم چنان مي نوازد . كودك دستفروشي گوشه مانتوي زن را مي گيرد والتماس كنان مي گويد : « خانم آدامس بدم ؟ شكلات بدم ؟ »
- « نه پسر جون ! نه آدامس مي خورم نه شكلات ! اصلاً براي دندونام خوب نيست ! »
* « خوب ببرين براي بچه هاتون ! براي نوه هاتون ! تو رو خدا يكي بخرين ! »
زن قهقهه اي مي زند و مي گويد : « پسرجون مگه من چند سالمه كه نوه داشته باشم ! تازه اگه براي دندوناي من خوب نباشه براي دندوناي اونها هم خوب نيست ! برو ! نمي خوام ! »
* « خانم تو رو خدا فقط يكي بخرين ! فقط 100 تومن ! تو رو خدا ! »
زن با دستان خود كودك را كناري مي زند و صدايش را بلند تر ميكند : « برو ديگه بچه ! معلوم نيست اين پدر و مادرهاشون چي كار مي كنن كه تو اين سرما بچه رو مي فرستن دستفروشي ! حتماً يا معتادن يا خلافكارن و افتادن زندون ! »
پسرك زير لب زمزمه اي مي كند و مي رود سراغ بعدي ! پير زن فقط نگاه مي كند .
پيرمرد جلوي دختر و پسرجواني كه كنار يكديگر ايستاده اند شروع به نواختن مي كند . پسر دست در جيب مي كند كه پولي به او بدهد ولي دخترك مي گويد : « ولش كن بابا ! چرا پولت رو دور مي ريزي ! اينها ارزشش رو ندارن ! تازه اصلاً هم قشنگ نمي زنه ! غمناكه !!! » و پسر منصرف مي شود و باز پيرمرد مي رود ! پير زن همچنان نگاه مي كند .
پسرك همچنان ملتمسانه دنبال فردي است كه از او آدامس و شكلات بخرد .
دختر جوان مي گويد : « حميد ! چند تا شكلات برام مي گيري ؟! »
پسر جوان مي گويد : « آهاي پسر ! بيا اينجا ببينم ! »
پسرك برق خوشحالي در چشمانش مي درخشد . مي رود به سوي آنها !
- « شكلات ها چنده ؟ »
* « دونه اي 100 تومن آقا ! كاكائوييه . خيلي خوشمزه است ! چند تا مي خواين ؟ »
پسر يك دويست توماني ميدهد : « دوتا بده ! »
دختر مي گويد : « خسيس بازي در نيار ديگه ! فقط دوتا خود من مي خورم ! تازه براي النازهم بگير كه رفتيم خونه غر غر نكنه ! »
پسر يك دويست توماني ديگر ميدهد : « دو تا ديگه هم بده ! »
پسرك خوشحال از فروش 400 توماني اش مي گويد : « خدا بركت بده ! » .
پير زن همچنان نگاه مي كند .
پير مرد از ايستگاه خارج مي شود و در امتداد پياده رو همچنان به مسير خود ادامه مي دهد و مي نوازد .
از پشت سر دستي جلو مي آيد و نزديك دست پيرمرد مي شود . پيرمرد در دست خود احساس گرما مي كند . دستش را باز مي كند . يك دويست توماني مي بيند . به عقب نگاه مي كند . پسرك به سمت ايستگاه مي دود تا شايد باز بفروشد .
پير زن سوار اتوبوس مي شود و از پشت شيشه نيمه بخار گرفته اتوبوس به بيرون نگاه مي كند !
مردم سرماي زمستان را در پاييز تجربه مي كنند ! هوا بس ناجوانمردانه سرد است !
ما که مستثنی نیستم !؟!؟ هستیم !؟!؟
پس بسم الله !!!

