یک ماه و ده روزه که از مشهد بیرون اومدم و عجیب دلتنگ دلتنگی غربت مشهد شدم . دلم برای گنبد طلا و ضریح و قشنگی حرم تنگ شده و دستم دور شده از اون همه عشق و قشنگی .

نمی دونم چرا باید از توی این کافی نت زیر پل سیدخندان از دلتنگی حرم بگم . از اون ضریح قشنگ و از اون همه مهربونی که بوی قشنگش توی همه جای حرم پخش بود . صدای امام رضا(ع) رو اگه دقت می کردی میشنیدی که می گفت خوش اومدی ای مهمان . نه اینکه مسلمونی نه غیر مسلمون ، مهم نیست . خوش اومدی مهمون و درها رو دستور میداد که برات باز کنن و از توی مهمون پذیرایی کنن .

یادم میاد زمستون پارسال که صحن های حرم پر از برف شده بود چطور پرواز می کردم و لذت می بردم .

یه عمر هر کس ما رو می دید ، می گفت آقا التماس دعا . حالا من باید به کی بگم آقا التماس دعا ؟!؟!؟!؟!
سلام ،
این بدون عنوان را بدون عنوان آغاز می کنم برای بدون عنوان های زندگی ام . آنهایی که تاکنون برایم اتفاق افتاده و من در گیر و دار روزهای پرمشغله و زندگانی روزمره هر انسانی که نیاز به خورد وخوراک و لذت و شهوت دارد به دنبال بدون عنوان های بدون شرحی می گردم که شاید قسمتی از سؤالات شبانه روزی ام را در آن پیدا کنم .
تلاش چندین ماهه ام با موفقیت به نتیجه رسیده و گذرگاهی جدید در زندگانی ام ایجاد کرده . گذرگاهی که آغاز سفری پرفراز و نشیب است و من دراین شب جمعه قبل از سفر ، منتظر نوری از انتهای این گذرگاهم تا کورسویی شود برایم دراین تاریکی و ابهام .
سه ماه و سیزده روز پیش فتح بابی دیگر داشتم در این زندگی . آنچه دیگران بغیر از اشتباه نمی پندارندش و من در کشاکش این نگاه ها و نظرات بدنبال آنچه می گردم که همواره بدنبالش بودم .
و اینک در آخرین شب جمعه ام در مشهد ، قبل از سفر تاریخی ام در گذرگاه جدید ، بدنبال نوری می گردم تا کورسویی شود برایم در این تاریکی و ابهام . دیگران می ترسند و نگرانند و من ... . نه !!! من نمی ترسم !!! نگران هم نیستم !!! تنها منتظرم !!! منتظر نوری هستم ازانتهای این گذرگاه تا کورسویی شود برایم در این تاریکی و ابهام .
آلساندرا مارين ، داستان زير را تعريف مي كند :
استاد بزرگ و نگهبان ، وظيفه ي مراقبت از يك صومعه ي ذن را بين خود تقسيم كردند . يك روز نگهبان درگذشت و بايد كس ديگري را جايگزين او مي كردند .
استاد بزرگ همه ي شاگردها را جمع كرد تا مشخص كند افتخار كار در كنار او نصيب كدام يك از آن ها خواهد شد .
استاد بزرگ گفت : « مسأله اي مطرح مي كنم . كسي كه اول اين مسأله را حل كند ، نگهبان جديد معبد خواهد بود .»
بعد نيمكتي در وسط تالار گذاشت . روي نيمكت ، گلدان سفالي گران بهايي گذاشت كه گل سرخي در آن قرار داشت .
استاد گفت : « مسأله اين است.»
شاگردها حيران به گلدان نگاه مي كردند ؛ به طرح هاي پيچيده نادر روي سفال ، به تازگي و زيبايي گل . منظور چه بود ؟ چه كاربايد مي كردند ؟ معما چه بود ؟
پس از چند دقيقه ، يكي از شاگردها برخاست ، به استاد و شاگردهاي پيرامونش نگاه كرد ، وبعد مصممانه به طرف گلدان رفت و آن را روي زمين انداخت و شكست .
استاد گفت :« تو نگهبان جديد مايي .»
وقتي شاگرد به جاي خودش برگشت ، استاد بزرگ توضيح داد :
« من خيلي واضح توضيح دادم . گفتم كه مسأله اي پيش روي شما مي گذارم . يك مسأله هرچه كه زيبا و شگفت انگيز باشد ، بايد از پيش رو برداشته شود . مشكل ، مشكل است . مي تواند يك گلدان سفالي بسيار كمياب باشد . مي تواند عشق زيبايي باشد كه ديگر براي ما معنايي ندارد . مي تواند راهي باشد كه بايد آن را ترك كنيم ، اما اصرار داريم به راه مان ادامه بدهيم . چون به ما آرامش مي بخشد . تنها يك راه براي از ميان برداشتن مشكل وجود دارد : حمله مستقيم به آن . در اين لحظه ، نمي توان دلسوزي كرد ، نبايد بگذاريم كه جنبه هاي زيبا و شگفت انگيز تعارضي كه پيش روي ماست ، مارا وسوسه كند . »
قصه هایی برای پدران ، فرزندان ، نوه ها / پائولو کوئلیو
آرزو ؟
شاید آرزوی سلامتی !!!
شاید آرزوی روزی در دنیا بدون جنگ و خون و مرگ !!!
شاید آرزوی یک روز کامل !!!
شاید آرزوی مال و پول و ثروت !!!
شاید آرزوی یک معشوقه !!!
شاید ...
ولی یک آرزو که همه اینها را دارد :
« آرزو می کنم زمانی برسد که در کنار شومینه ای گرم ، بر روی صندلی راحتی ، درحال خواندن یکی از شاهکارهای ادبی جهان به زبان اصلی و با کاغذهای کاهی و چاپ سنگی ، هر از چندگاهی سرم را به سمت میز کوچک کنارم بچرخانم و از دیدن بخار چای داغ روی آن لذت ببرم »
شاید این آرزوی من باشد !!!
می خواستم کلی بنویسم درباره اینکه مدتی است درد به سراغم نیامده که حس نوشتنم بگیرد . به قول آن دوستمان آدم تا دردش نگیرد نوشتنش هم نمی گیرد . ولی هرچه می خواهم همین ها را هم بنویسم باز نمی توانم . همین که دردی ندارم را هم نمی توانم بنویسم . مثلا قدیم تر ها که برادرم ازدواج کرد درد ازدواج او مرا وادار به نوشتن مطلب « وقتی برادرت رفیقت باشد » کرد . ولی حالا آن درد را هم دیگر ندارم . یا مثلا یک بار دیگر وقتی یکی از دوستانم فوت کرد باز مطلبی در موردش نوشتم ولی الان درد دوری او را هم دیگر احساس نمی کنم . آنقدر هم خلاقیت ندارم که برای خود درد بسازم . مثلا مثل دوستان راوی ام نیستم . یاد شعری از پاپلو نرودا افتادم که می گوید : « مواظب باشیم که دچار مرگ تدریجی نشویم ... » . در این گذار دو روزه زندگی نیز فکر مرگ تدریجی شاید بتواند دردی برای هر فرد ایجاد کند ولی باز هم من دردی احساس نمی کنم . بعضی وقتها فکری می شوم که شاید دچار همان بیماری دپرسی وبلاگی شده ام ولی باز همین فکرهم دردی به جانم نمی اندازد .
چند روز پیشتر ها داشت کمکی دردم می آمد . زمانی که گریه مادر و غم پدر را در سالروز امام (ره) می دیدیم ولی باز من دردی نداشتم ... ( ما بقی این متن به دلیل عدم وجود درد کافی به آینده موکول میگردد )
